|
مرد : _" کسی هست که دلتنگم شده باشد؟!" صدایی به گوش نمی رسد. تاریکی.... حضار بی وقفه تشویق می کنند کسی را که در خانه نبود !!!
یک روز از خواب پا میشی می بینی رفتی به باد هیچکس دور و برت نیست همه رو بردی ز یاد چندتا موی دیگت سفید شد ای مرد بی اساس جشن تولد تو باز مجلس عزاست بریدی از اساس قوز پشتت بیشتر شد شونه هات افتاده تر پیرامونت رو ببین با دقت می سوزن خشک و تر
اینکه زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی! اینکه لنگ در هوایی، صبحونت شده سیگار و چایی! ای عرش کبریایی! چیه پس تو سرت! کی با ما راه میایی! جون مادرت!
اینکه دستاتو روی سر میذارن ... میذارن! اینکه باهات هیچ کاری ندارن ... ندارن! اینکه تو بازیشون راهت نمی دن ... نمی دن! اینکه سر به سرت میذارن ... میذارن!
اینکه زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی! اینکه لنگ در هوایی، صبحونت شده سیگار و چایی! ای عرش کبریایی! چیه پس تو سرت! کی با ما راه میایی! جون مادرت!
آخرین عکس را هم بگیر
عشق و وفا در بهار آشنایی ها می شکفد ، اما گاهی خزانی هم به دنبال می آید . عشق، یک ابتلاست . این تو نیستی که عشق را می آفرینی. تو فقط به عشق دچار می شوی. عشق، هم چون نسیم می وزد و همچون نسیم می رود. هنگامی که نسیم عشق می وزد، شادمانی کن و تن به آن بسپار. و هنگامی که می رود، تنها بگو: خدا نگه دار . عشق ، چیزی نیست که بتوانی آن را در قفس نگه بداری. عشق، آزاد است. عشق، پرنده ای ست آزاد و رها. اگر عشق را در قفس بیندازی، دیگر نمی خواند. بگذار عشق آزادانه بیاید و هرگاه خواست، برود. در قفس را همیشه باز بگذار. اصلا چرا قفس را دور نیندازی؟ آن را ویران کن و دور بینداز. پرنده عشق را نه در قفس ، بلکه هنگام پرواز در آسمان تماشا کن. بدین سان ، از تماشای عشق و پرواز دل انگیزش بیشتر لذت خواهی برد. همیشه خود را وامدار عشق بدان. آن روزهایی را به یاد بیاور که نسیم عشق می وزید و تو در هوای دلکش آن دست می افشاندی و پای می کوبیدی. نغمه سرایی هایت را در گوش نسیم عشق یاد آر . عشق اگر برود، غمبار است، اما گناه نیست. به بند کشیدن عشق، برده ساختن عشق است. در حالی که آزادی ، ذات عشق است. عشق فقط وقتی وجود دارد که آزاد باشد. وگرنه، هرگز وجود نخواهد داشت. اگر عشق آمد، شاد باش. اگر عشق رفت ، " ای عشق ! می روی و دلم تنگ می شود . " آن گاه دل خود را صادقانه باز کن ، بگذار غم به درون آن بخزد ، اما باز از عشقی که آمده و رفته است ، سپاسگذار باش . عشق اگر حتی برای ماه ها و روز ها و لحظه هایی دوام داشته باشد، باز عشق است و عزیز و دوست داشتنی ست. همین لحظات است که، به نام خاطره، دلت را سرشار می سازد. کسی را که دوست می داری، اسیر توقعات خود نکن. از عشق خود ابری بساز باران ساز و بر او بی دریغ ببار. بگذار معشوق تو ، زیر بارش بی امان عشق تو ، ببالد و خود را به خورشید برساند. بالیدن و نورانیت او را تماشا کن و شاد باش. این گونه است که عشق می ماند و نمی رود. زیرا احساس آزادی می کند. عشق، در هر کجا که خود را آزاد ببیند، می ماند. عشق، آن گاه به اندیشه گریز می افتد که خود را در قفس ببیند. عشق، تاب قفس ندارد. جبران خلیل جبران می گوید: " زن را به بی وفایی متهم نکن، پیش از آن ، دل مردش را نیز در ترازو بگذار و آن را وزن کن. شاید زن از قفسی گریخته که مرد برایش ساخته است." کسی که می خواهد درباره زنی بی وفا داوری کند، انصاف آن است که جان و دل شوهر آن زن را نیز در ترازو بگذارد و بسنجد. نباید عشق و شهوت را با هم اشتباه کرد. شهوت، بخشی از واکنش های شیمیایی بدن توست. شهوت، به هورمون های بدن تو مربوط است. در شهوت، معنویتی وجود ندارد. بسیاری دچار نوعی سوء تفاهم هستند. آن ها بر شهوت، نام عشق را گذاشته اند. آن ها نه دیگران را ، بلکه خود را فریب می دهند. عشق، عادت هم نیست. عشق، معنویتی بی مرز است. تو نمی توانی عشق خود را پنهان کنی. عشق، اثیری ست ، نشست می کند و به مشام می رسد. تو عجز خود از عشق ورزیدن را نیز نمی توانی بپوشانی. هنگامی که آتش عشق در تو زبانه می کشد، اطرافت گرم و روشن است. اما هنگامی که آتش عشقت خاموش شده و افسرده است، اطرافت نیز سرد و تاریک است. مهم آن نیست که معشوق تو می آید و می رود، مهم آن است که تو همواره دلی پر مهر داشته باشی. مهم آن است که آتش عشق تو، علی رغم بی وفایی های معشوق، هم چنان گرم و روشن بماند. حق طبیعی انسان است که اگر صدای گام های برفی عشق را پشت دیوار خانه دلش شنید، در را به روی او بگشاید. مهم نیست که او کیست، مهم آن است که او بهانه ای ست برای روشن نگه داشتن آتشی که در نهاد من و توست. اگر عشق باشد، خانه،خانه است. اگر عشق نباشد، خانه، زندان است. وقتی عشق خانه را ترک می کند، زن و شوهر به جان هم می افتند و با کوچکترین بهانه های احمقانه، یکدیگر را متهم می کندد. جنگی که بین زن و شوهر ها برپاست، حاصل جای خالی عشق است. بدون عشق، زندگی ملال انگیز می شود. ملالت، افسردگی و آن گاه خشونت می آورد. عشق است که گرمی و شادمانی و صفا را با خود به خانه می آورد و در سفره تان می گذارد. اگر عشق از میان دو نفر رخت بر می بندد و می رود، بهتر آن است که آن ها دوستانه از هم جدا شوند. اما بسیاری ترجیح می دهند با هم بمانند و با کینه و نفرت با هم بجنگند. اگر عشق رفت، زن و شوهر نباید انگشت اتهام را متوجه یکدیگر کنند. آن ها باید این حقیقت را بپذیرند که زندگی جاری ست و مدام تغییر می کند. آن ها نیز ، همگام با زندگی، تغییر می کنند. آن ها گاهی تغییر می کنند و هنوز همسفرند. و گاهی تغییر می کنند و مسیرشان را از هم جدا می کنند. زندگی همواره در تغییر است. فقط مرگ است که ثابت است. جبران خلیل جبران می گوید: اگر کسی همسرش را به داوری بکشاند، خود نیز باید به داوری کشانده شود. زیرا عشق رودخانه ای ست که بین دو ساحل جریان دارد. اگر عشق از یک طرف ساحل ناپدید شود، از طرف دیگر نیز ناپدید شده است. هیچ رودخانه ای نمی تواند بین یک ساحل جاری باشد. عشق انرژی عظیمی ست که بین دو نفر رد و بدل می شود. اگر یکی از طرفین عشقش را از دست بدهد، دیگری، هر چند که خواهان باشد و مشتاق ، عشقش چیزی نیست مگر شهوت و نیاز. به عشق وفادار باش. معشوق ممکن است بیاید و برود، اما عشق باید برای همیشه بماند. عاشق و معشوق هر دو باید به عشق وفادار باشند. اگر عشق برای ابد دوام آورد ، آورده است، وگرنه ، هنگامی که می رود ، او را با نفرت بدرقه نکنید. او با رفتنش، جرمی را مرتکب نشده است. احساس تملک ، عشق را می میراند. کسی که می خواهد ، به نام فضیلت ، رذیلت را کیفر دهد و تبر را بر جان درختی بکوبد، خوب است نظری هم به ریشه های آن درخت بیندازد؛ بی تردید خواهد دید که ریشه های خوب و ریشه های بد، بارور و نا بارور، در دل خاموش خاک، تنگ یکدیگر را در آغوش گرفته اند. آدم های خوب و آدم های بد ، از هم جدا نیستند. جایی در اعماق تاریک زمین، ریشه های آن ها به هم می پیوندد.
بیشتر از آنچه فکر می کنی دوستت دارم .
تویی که هیچ وقت به هیچ چیز ... فکر نمی کنی !!! نقاشی تو را می کشم ولی به جای رنگ قرمز به قلب فلزی ات ضد زنگ می زنم ! تا از آسیب اشک هایم در امان باشد !!! چه قلب هایی که در خانه اش شکست و علتش سر به مهر ماند . ... " عشق " را یه جایگاه شهود فرا می خوانم . قیام کنید !!!
هر چه تا به حال شنیده ای ٬ قبول . ولی ...
شاه ماهی تنگ بودن هم ٬ بد نیست . اگر بدانی ... ماهی هایی که به دریا می رسند ٬ از افسردگی می میرند !!! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ از پشت عينک آفتابي ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به من بگو...نگو نمیگویم اما نگو نفهم كه من نمیتوانم نفهمم من میفهمم دكتر شریعتی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ---ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم کسی که حرف دلش را نگفت من بودم دلم برای خودم تنگ می شود ، آری همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم نشد جواب بگیرم سلام هایم را هر آنچه شیفته تر از پی ِ شدن بودم چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را اشاره ای کنم : انگار کوه کَن بودم من آن زلال پرستم در آب گند ِ زمان که فکر صافی ِ آبی چنین لجن بودم غریب بودم و گشتم غریب تر اما ... دلم خوش است که در غربت وطن بودم
|
About![]()
آسمان بار امانت نتوانست کشید
Home
|